۱۳۹۰ مرداد ۱۰, دوشنبه

روایت ششم

نویسنده م.
در بلوار کشاورز همراه دوستم سوار تاکسی بودم. صندلی عقب بودیم ، دوستم سمت چپ و من کنارش. وسط راه یه آقایی سوار شد و عقب کنار من نشست. من کوله بزرگی رو پاهام بود که بند هاش افتاده بود روی صندلی و زیر پام. خیلی از نشستن مرده خوشم نیومد و چون پیش فرض اینه که همه مزاحمند مگر اینکه خلافش ثابت بشود، بندهای کوله ام از روی صندلی و زیر پام کشیدم تا به این بهانه جابجا بشم یک کم و هشدار غیر مستقیمی بدم. دو دقیقه نگذشته بود که احساس کردم دستش را دارد دراز می کند. یک ثانیه همه اش طول کشید. به محض اینکه این احساس کردم پامو سریع کشیدم و بعد کوبوندم رو دستش که روی صندلی پهن بود. و همزمان شروع کردم به داد و فریاد و فحش. البته نه آنقدری که دلم می خواست چون اینطور مواقع فحش های خوبی یادم نمیاد. مردک همان لحظه از ترس یخ کرد و سی ثانیه نکشیده - نمی دانم واقعا به مقصدش رسیده بود یا نه - پولش رو حساب کرد و پیاده شد. هنوز که هنوزه آرزو می کنم کاش جسم سنگینی، چاقویی یا سنگی دستم بود که بیشتر از یک مشت نصیبش می کردم.
-------


لطفا در صورت تمایل روایات و تجربیات خود از آزار جنسی را به آدرس ایمیل azarejensi@gmail.com
بفرستید.