نویسنده م.
در بلوار کشاورز همراه دوستم سوار تاکسی بودم. صندلی عقب بودیم ، دوستم سمت چپ و من کنارش. وسط راه یه آقایی سوار شد و عقب کنار من نشست. من کوله بزرگی رو پاهام بود که بند هاش افتاده بود روی صندلی و زیر پام. خیلی از نشستن مرده خوشم نیومد و چون پیش فرض اینه که همه مزاحمند مگر اینکه خلافش ثابت بشود، بندهای کوله ام از روی صندلی و زیر پام کشیدم تا به این بهانه جابجا بشم یک کم و هشدار غیر مستقیمی بدم. دو دقیقه نگذشته بود که احساس کردم دستش را دارد دراز می کند. یک ثانیه همه اش طول کشید. به محض اینکه این احساس کردم پامو سریع کشیدم و بعد کوبوندم رو دستش که روی صندلی پهن بود. و همزمان شروع کردم به داد و فریاد و فحش. البته نه آنقدری که دلم می خواست چون اینطور مواقع فحش های خوبی یادم نمیاد. مردک همان لحظه از ترس یخ کرد و سی ثانیه نکشیده - نمی دانم واقعا به مقصدش رسیده بود یا نه - پولش رو حساب کرد و پیاده شد. هنوز که هنوزه آرزو می کنم کاش جسم سنگینی، چاقویی یا سنگی دستم بود که بیشتر از یک مشت نصیبش می کردم.
-------
لطفا در صورت تمایل روایات و تجربیات خود از آزار جنسی را به آدرس ایمیل azarejensi@gmail.com
بفرستید.
۱۳۹۰ مرداد ۱۰, دوشنبه
۱۳۹۰ مرداد ۴, سهشنبه
روایت پنجم
نویسنده الف:
تابستونها معمولا میرفتیم و سه ماه تعطیلات رو خونه پدربزرگم (پدر پدریم) در تبریز میگذروندیم. خونه پدربزرگ دو طبقه بود و یک زیر زمین داشت که معمولا پدربزرگم تو یکی از اطاقهاش وسایل شکارش رو نگه میداشت. یادم میاد زمانی که چهارسالم بود پدر بزرگ من رو به زیر زمین برد که وسایلش رو به من نشون بده. اتاق پر بود از تفنگهای شکاری و سر گوزن و …
من رو نشوند رو طاقچه. اتفاقی که بعدش افتاد کابوس تمام سالهای زندگی من بود. چیزی که یادم میاد اینه که شروع کرد با من ور رفتن و … هنوز خیلی آسون نیست دربارش نوشتن. سه چهار بار این اتفاق افتاد. و من در سن چهار سالگی چیزی رو دیده بودم که نمیبایست. این اتفاق توی تمام روابطی که با جنس مخالف داشتم تاثیر گذاشت. همه روابط رو فقط یک نوع سو استفاده میدیدم و نمیتونستم به هیچ مردی اعتماد کنم. وقتی مردی رو میبنیم که دختربچه ای رو بغل میکنه ( مخصوصا وقتی از نزدیکانش باشه) دچار استرس و ناراحتی میشم و میگم نکنه این بچه تجربه من براش تکرار بشه.
از پدربزرگم متنفرم و وقتی که مرد ذزه ای غمگین نشدم. کاری که او کرد باعث شد تمان کودکی من با داشتن احساس گناه بگذره که شاید تقصیر من بوده که این اتفاق افتاده و از پدر و مادرم عصبانی که چرا بیشتر مراقب من نبودن.۳۰ سال طول کشید تا تونستم خودم رو قانع کنم که برم پیش یک روانشناس و بعد از اون هم ماهها طول کشید که بتونم این داستان رو تعریف کنم. هر وقت خواستم برای دکترم این اتفاق رو تعریف کنم به جز گریه و هق و هق هیچ صدایی نمیتونست ازم در بیاد. روند سختی بود تعریف کردن چیزی که بیشتر از سی سال پیش به من گذشته بود. چند ماه طول کشید تا تونستم در قالب کلمات بیانش کنم. الان البته بعد از دو سال رفتن پیش روانشناس حس میکنم کم کم دارم بهتر میشم. الان حس میکنم آروم آروم اعتماد به نفس و اعتماد به دیگران رو به دست میارم و روابطم بهتر میشه. اگر چه فکر میکنم این اثرش حالا حالاها با من هست ولی رفتن پیش تراپیست به روند بهبود خیلی خیلی کمک کرد. کلا خوشحالم که این تصمیم رو گرفتم که یک روانشناس رو ببینم. همین هم باعث شد که الان بتونم دربارش حرف بزنم.
-------
لطفا در صورت تمایل روایات و تجربیات خود از آزار جنسی را به آدرس ایمیل azarejensi@gmail.com
بفرستید.
تابستونها معمولا میرفتیم و سه ماه تعطیلات رو خونه پدربزرگم (پدر پدریم) در تبریز میگذروندیم. خونه پدربزرگ دو طبقه بود و یک زیر زمین داشت که معمولا پدربزرگم تو یکی از اطاقهاش وسایل شکارش رو نگه میداشت. یادم میاد زمانی که چهارسالم بود پدر بزرگ من رو به زیر زمین برد که وسایلش رو به من نشون بده. اتاق پر بود از تفنگهای شکاری و سر گوزن و …
من رو نشوند رو طاقچه. اتفاقی که بعدش افتاد کابوس تمام سالهای زندگی من بود. چیزی که یادم میاد اینه که شروع کرد با من ور رفتن و … هنوز خیلی آسون نیست دربارش نوشتن. سه چهار بار این اتفاق افتاد. و من در سن چهار سالگی چیزی رو دیده بودم که نمیبایست. این اتفاق توی تمام روابطی که با جنس مخالف داشتم تاثیر گذاشت. همه روابط رو فقط یک نوع سو استفاده میدیدم و نمیتونستم به هیچ مردی اعتماد کنم. وقتی مردی رو میبنیم که دختربچه ای رو بغل میکنه ( مخصوصا وقتی از نزدیکانش باشه) دچار استرس و ناراحتی میشم و میگم نکنه این بچه تجربه من براش تکرار بشه.
از پدربزرگم متنفرم و وقتی که مرد ذزه ای غمگین نشدم. کاری که او کرد باعث شد تمان کودکی من با داشتن احساس گناه بگذره که شاید تقصیر من بوده که این اتفاق افتاده و از پدر و مادرم عصبانی که چرا بیشتر مراقب من نبودن.۳۰ سال طول کشید تا تونستم خودم رو قانع کنم که برم پیش یک روانشناس و بعد از اون هم ماهها طول کشید که بتونم این داستان رو تعریف کنم. هر وقت خواستم برای دکترم این اتفاق رو تعریف کنم به جز گریه و هق و هق هیچ صدایی نمیتونست ازم در بیاد. روند سختی بود تعریف کردن چیزی که بیشتر از سی سال پیش به من گذشته بود. چند ماه طول کشید تا تونستم در قالب کلمات بیانش کنم. الان البته بعد از دو سال رفتن پیش روانشناس حس میکنم کم کم دارم بهتر میشم. الان حس میکنم آروم آروم اعتماد به نفس و اعتماد به دیگران رو به دست میارم و روابطم بهتر میشه. اگر چه فکر میکنم این اثرش حالا حالاها با من هست ولی رفتن پیش تراپیست به روند بهبود خیلی خیلی کمک کرد. کلا خوشحالم که این تصمیم رو گرفتم که یک روانشناس رو ببینم. همین هم باعث شد که الان بتونم دربارش حرف بزنم.
-------
لطفا در صورت تمایل روایات و تجربیات خود از آزار جنسی را به آدرس ایمیل azarejensi@gmail.com
بفرستید.
برچسبها:
خانه,
خویشاوند,
دختر بچه,
کودک آزاری,
محارم
۱۳۹۰ تیر ۳۰, پنجشنبه
روایت چهارم
نویسنده سحر.
هفت، هشت ساله بودم و عاشق عمه ام. بزرگترین عشقم این بود که هر دفعه به خانه ی عمه ام میرویم، شبها با خواهش و التماس اونجا بمونم. همیشه هم خدا خدا میکردم که شوهر عمه خونه نباشه. نمیدونم چرا دوستش نداشتم. شاید چون مادر و پدرم هم دوستش نداشتند یا چون همیشه با عمه دعوا داشت. ولی کابوس بزرگتر وقتی بود که شوهر عمه خونه بود و عمه مثلن میرفت خرید یا میرفت توی حیاط و شوهر عمه منو بغل میکرد. بغل که نه، منو از پشت به خودش میچسبوند و تکون میخورد. هیچ تصوری نداشتم که چرا این کارو میکنه یا اون چیزی که زیر شلوارشه و من حسش میکنم چرا این قدر برای من ناخوشاینده. طبعن بارها این اتفاق برام افتاد و من هیچ وقت به کسی نگفتم، چون اساسن نمیدونستم چی باید بگم و چه توضیحی بدم که چرا محبت های شوهر عمه رو دوست ندارم. بعدها که بزرگتر شدم و یواش یواش فهمیدم که جریان از چه قرار بوده، باز هم به کسی نگفتم، احساس شرمساری میکردم از حماقت خودم و از بچگی خودم که اینطور مورد سو استفاده قرار گرفته بود. احساس کسی که مورد تجاوز واقع شده و حتما ایراد از خودش بوده که نتونسته جلوی این امر رو بگیره. یا حتی بعدتر ها خجالت از این که بالاخره این فرد عضوی از خانواده ی ما بوده و نباید با این حرفها خانواده ی خودم رو زیر سوال ببرم. کابوس اون لحظات همیشه با من بود تا زمانی که فهمیدم که میتونم به آدمها بگم که اون با من چی کار میکرده و چرا دوستش ندارم. هنوز هم دوست ندارم دختر عمه ام چیزی از این ماجرا بدونه. فکر میکنم که پدرشو دوست داره و نمیخوام هیچ دختری چنین تصوری از پدر خودش داشته باشه.
--------
لطفا در صورت تمایل روایات و تجربیات خود از آزار جنسی را به آدرس ایمیل azarejensi@gmail.com
بفرستید.
هفت، هشت ساله بودم و عاشق عمه ام. بزرگترین عشقم این بود که هر دفعه به خانه ی عمه ام میرویم، شبها با خواهش و التماس اونجا بمونم. همیشه هم خدا خدا میکردم که شوهر عمه خونه نباشه. نمیدونم چرا دوستش نداشتم. شاید چون مادر و پدرم هم دوستش نداشتند یا چون همیشه با عمه دعوا داشت. ولی کابوس بزرگتر وقتی بود که شوهر عمه خونه بود و عمه مثلن میرفت خرید یا میرفت توی حیاط و شوهر عمه منو بغل میکرد. بغل که نه، منو از پشت به خودش میچسبوند و تکون میخورد. هیچ تصوری نداشتم که چرا این کارو میکنه یا اون چیزی که زیر شلوارشه و من حسش میکنم چرا این قدر برای من ناخوشاینده. طبعن بارها این اتفاق برام افتاد و من هیچ وقت به کسی نگفتم، چون اساسن نمیدونستم چی باید بگم و چه توضیحی بدم که چرا محبت های شوهر عمه رو دوست ندارم. بعدها که بزرگتر شدم و یواش یواش فهمیدم که جریان از چه قرار بوده، باز هم به کسی نگفتم، احساس شرمساری میکردم از حماقت خودم و از بچگی خودم که اینطور مورد سو استفاده قرار گرفته بود. احساس کسی که مورد تجاوز واقع شده و حتما ایراد از خودش بوده که نتونسته جلوی این امر رو بگیره. یا حتی بعدتر ها خجالت از این که بالاخره این فرد عضوی از خانواده ی ما بوده و نباید با این حرفها خانواده ی خودم رو زیر سوال ببرم. کابوس اون لحظات همیشه با من بود تا زمانی که فهمیدم که میتونم به آدمها بگم که اون با من چی کار میکرده و چرا دوستش ندارم. هنوز هم دوست ندارم دختر عمه ام چیزی از این ماجرا بدونه. فکر میکنم که پدرشو دوست داره و نمیخوام هیچ دختری چنین تصوری از پدر خودش داشته باشه.
--------
لطفا در صورت تمایل روایات و تجربیات خود از آزار جنسی را به آدرس ایمیل azarejensi@gmail.com
بفرستید.
۱۳۹۰ تیر ۲۶, یکشنبه
روایت سوم
نویسنده ر.:
من در زمان حادثه پسری 9-8 ساله بودم و طبیعتن درکی از مسائل آزار و اذیت جنسی نداشتم.
یادم میاد که مادرم من رو برای خرید شیر و ماست به لبنیاتی تو خیابون جمالزاده که حدودن یک کیلومتری تا خونه فاصله داشت فرستاده بود. دقیقن یادم نیست که چرا من رو به اون مغازه خاص فرستاده بود شاید چون زمان جنگ بود تهیه شیر و ماست و اینجور مواد از هر سوپری ای میسر نبود.شاید هم مادر من فکر میکرد که لبنیات اون مغازه کیفیت بهتری داره.
خرید رو کرده بودم و تو مسیر برگشت بودم که مردی نسبتن چاق تو یه رنو 5 ایستاد کنار من و اسم کوچه ای رو پرسید. چون از خونه فاصله داشتم اسم کوچه های اون محل رو تا اون موقع نشنیده بودم. اومدم به یارو بگم نمیدونم که یهو چشمم خورد به تابلوی کوچه ای که سرش واستاده بودیم و دیدم همون اسمیه که طرف میگه. گفتم آقا همینجاس و خواستم راه بیفتم که دیدم یارو میگه شما کجا میخوای بری من شما رو میرسونم. گفتم نه خونمون نزدیکه. فکر کنم یکی دوبار دیگه گفت و من هم قبول نکردم و راه رو ادامه دادم.
چند دقیقه ای راه رفتم و داخل بلوار کشاورز شدم که دیدم باز این مرده اومد و کنارم ایستاد و گفت سوار شو برسونمت. یادم نیست که چطور قانع شدم که سوار بشم. وقتی سوار شدم دیدم مرده حسابی عرق کرده و دستاش میلرزه و اصلن حال طبیعی نداره. هول شده بودم ولی ماشین داشت راه میرفت و نمیتونستم کاری انجام بدم. فکر کنم دستش رو گذاشت رو پام و پام رو فشار میداد. موقعیت پیچیده ای بود و شاید جزییات بعد از این همه سال تو ذهنم تغییر کرده باشه ولی یادمه که یهو یارو بهانه کرد یه ذره ماست از تو ظرف ریخته کف ماشین و بهم گفت که خم شم و با دستمال تمیزش کنم. من گفتم نریخته ولی اون دوباره گفت که ریخته. گفتم که دستاش میلرزید و عرق کرده بود. من حسابی ترسیده بودم و نمیدونستم چیکار باید بکنم. یهو ماشین رو نگه داشت پیاده شد اومد در سمت من رو باز کرد و سرم رو فشار داد پایین و گفت خوب نگاه کنم و ماست رو تمیز کنم. من فقط اینو فهمیده بودم که ماست بهانه اس و فکر میکردم که میخواد منو بدزده. خلاصه با ترس و لرز خم شده بودم که دیدم اینبار دستش رو گذاشت پشتم و بین پاهام ومیگفت خوب بگرد. من متعجب از این کارش بودم و نمیفهمیدم منظورش از این کار چیه. بعد از چند ثانیه دل رو زدم به دریا و همونطور که سرم خم بود برگشتم و سطل ماست رو پرت کردم سمتش و از ماشینش پریدم بیرون.
تا خونه در حالی که میدویدم گریه کردم و یادمه حتی خونه خودمون هم نرفتم. رفتم طبقه پایین پیش مادریزرگم. یادمه عمه هام هم اونجا بودن. شدیدن گریه میکردم و بدجوری ترسیده بودم. بهشون گفتم که یکی میخواست منو بدزده. دیگه توضیح ندادم که طرف چیکار کرده بود. روم نمیشد.
بعد ها که راجع به قضیه فکر میکردم متوجه شدم که چه بلایی از بیخ گوشم رد شده بود. شانسی که آوردم این بود که خود اون مرده هم این کاره نبود و انگار اولین بارش بود که قصد داشت همچین کاری انجام بده. شاید اگر کمی حرفه ای تر بود محال بود من بتونم به این راحتی از دستش در برم.
--------
لطفا در صورت تمایل روایات و تجربیات خود از آزار جنسی را به آدرس ایمیل azarejensi@gmail.com
بفرستید.
من در زمان حادثه پسری 9-8 ساله بودم و طبیعتن درکی از مسائل آزار و اذیت جنسی نداشتم.
یادم میاد که مادرم من رو برای خرید شیر و ماست به لبنیاتی تو خیابون جمالزاده که حدودن یک کیلومتری تا خونه فاصله داشت فرستاده بود. دقیقن یادم نیست که چرا من رو به اون مغازه خاص فرستاده بود شاید چون زمان جنگ بود تهیه شیر و ماست و اینجور مواد از هر سوپری ای میسر نبود.شاید هم مادر من فکر میکرد که لبنیات اون مغازه کیفیت بهتری داره.
خرید رو کرده بودم و تو مسیر برگشت بودم که مردی نسبتن چاق تو یه رنو 5 ایستاد کنار من و اسم کوچه ای رو پرسید. چون از خونه فاصله داشتم اسم کوچه های اون محل رو تا اون موقع نشنیده بودم. اومدم به یارو بگم نمیدونم که یهو چشمم خورد به تابلوی کوچه ای که سرش واستاده بودیم و دیدم همون اسمیه که طرف میگه. گفتم آقا همینجاس و خواستم راه بیفتم که دیدم یارو میگه شما کجا میخوای بری من شما رو میرسونم. گفتم نه خونمون نزدیکه. فکر کنم یکی دوبار دیگه گفت و من هم قبول نکردم و راه رو ادامه دادم.
چند دقیقه ای راه رفتم و داخل بلوار کشاورز شدم که دیدم باز این مرده اومد و کنارم ایستاد و گفت سوار شو برسونمت. یادم نیست که چطور قانع شدم که سوار بشم. وقتی سوار شدم دیدم مرده حسابی عرق کرده و دستاش میلرزه و اصلن حال طبیعی نداره. هول شده بودم ولی ماشین داشت راه میرفت و نمیتونستم کاری انجام بدم. فکر کنم دستش رو گذاشت رو پام و پام رو فشار میداد. موقعیت پیچیده ای بود و شاید جزییات بعد از این همه سال تو ذهنم تغییر کرده باشه ولی یادمه که یهو یارو بهانه کرد یه ذره ماست از تو ظرف ریخته کف ماشین و بهم گفت که خم شم و با دستمال تمیزش کنم. من گفتم نریخته ولی اون دوباره گفت که ریخته. گفتم که دستاش میلرزید و عرق کرده بود. من حسابی ترسیده بودم و نمیدونستم چیکار باید بکنم. یهو ماشین رو نگه داشت پیاده شد اومد در سمت من رو باز کرد و سرم رو فشار داد پایین و گفت خوب نگاه کنم و ماست رو تمیز کنم. من فقط اینو فهمیده بودم که ماست بهانه اس و فکر میکردم که میخواد منو بدزده. خلاصه با ترس و لرز خم شده بودم که دیدم اینبار دستش رو گذاشت پشتم و بین پاهام ومیگفت خوب بگرد. من متعجب از این کارش بودم و نمیفهمیدم منظورش از این کار چیه. بعد از چند ثانیه دل رو زدم به دریا و همونطور که سرم خم بود برگشتم و سطل ماست رو پرت کردم سمتش و از ماشینش پریدم بیرون.
تا خونه در حالی که میدویدم گریه کردم و یادمه حتی خونه خودمون هم نرفتم. رفتم طبقه پایین پیش مادریزرگم. یادمه عمه هام هم اونجا بودن. شدیدن گریه میکردم و بدجوری ترسیده بودم. بهشون گفتم که یکی میخواست منو بدزده. دیگه توضیح ندادم که طرف چیکار کرده بود. روم نمیشد.
بعد ها که راجع به قضیه فکر میکردم متوجه شدم که چه بلایی از بیخ گوشم رد شده بود. شانسی که آوردم این بود که خود اون مرده هم این کاره نبود و انگار اولین بارش بود که قصد داشت همچین کاری انجام بده. شاید اگر کمی حرفه ای تر بود محال بود من بتونم به این راحتی از دستش در برم.
--------
لطفا در صورت تمایل روایات و تجربیات خود از آزار جنسی را به آدرس ایمیل azarejensi@gmail.com
بفرستید.
۱۳۹۰ تیر ۲۲, چهارشنبه
روایت دوم
نویسنده آیرا:
لطفا در صورت تمایل روایات و تجربیات خود از آزار جنسی را به آدرس ایمیل azarejensi@gmail.com
بفرستید.
تشنج کرده بودم و بیهوش شده بودم
میگفتن رفتم کما..چیزی از بعد تشنج یادم نمیاد..تازه داشتم به هوش میومدم..تصاویر اطرافم تیره و تار بود..یه چیزی رو جلوی بینیم میگرفتن..یک پرستار مرد روی تخت نشسته بود..خیلی تیره و مبهم میدیدمش..حسی نسبت به نواری که جلوی بینی م گرفته بود نداشتم..احساس میکردم دستش رو تنم هست..احساس میکردم سینههام رو فشار میده..دلم میخواست چیزی بگم یا داد بزنم که خلاص بشم..حس بدی بود..تو اوج بیحسی و بیحالی میفهمیدم که به تنم دست میزنه..به خاطر بیمار بودنم لباس بیمارستان تنم بود..لباسی که زیرش لخت بودم !
به تنم دست میزد..به سینههام ..به پایین بدنم..میفهمیدم داره از بدنم سوء استفاده میکنه ولی توان هیچ واکنشی رو نداشتم...دلم میخواست داد بزنم ولی هیچ توانی نداشتم..حتی نمیدونم میدونست به هوشم یا نه !
تنها یادمه اسمم رو صدا میکرد و دستی که رو تنم کشیده میشد و نفرتی که نسبت به پرستارها پیدا میکردم..
کابوسی که سالهاست برام مونده.
--------میگفتن رفتم کما..چیزی از بعد تشنج یادم نمیاد..تازه داشتم به هوش میومدم..تصاویر اطرافم تیره و تار بود..یه چیزی رو جلوی بینیم میگرفتن..یک پرستار مرد روی تخت نشسته بود..خیلی تیره و مبهم میدیدمش..حسی نسبت به نواری که جلوی بینی م گرفته بود نداشتم..احساس میکردم دستش رو تنم هست..احساس میکردم سینههام رو فشار میده..دلم میخواست چیزی بگم یا داد بزنم که خلاص بشم..حس بدی بود..تو اوج بیحسی و بیحالی میفهمیدم که به تنم دست میزنه..به خاطر بیمار بودنم لباس بیمارستان تنم بود..لباسی که زیرش لخت بودم !
به تنم دست میزد..به سینههام ..به پایین بدنم..میفهمیدم داره از بدنم سوء استفاده میکنه ولی توان هیچ واکنشی رو نداشتم...دلم میخواست داد بزنم ولی هیچ توانی نداشتم..حتی نمیدونم میدونست به هوشم یا نه !
تنها یادمه اسمم رو صدا میکرد و دستی که رو تنم کشیده میشد و نفرتی که نسبت به پرستارها پیدا میکردم..
کابوسی که سالهاست برام مونده.
لطفا در صورت تمایل روایات و تجربیات خود از آزار جنسی را به آدرس ایمیل azarejensi@gmail.com
بفرستید.
۱۳۹۰ تیر ۲۰, دوشنبه
روایت اول
فرستنده ناهید س.:
یه کوچه ی باریک و خلوته. پسره با موتور قرمزش میاد جلو. به زور 18 سالشه. اول فکر می کنم از این اذیتای بچه گونه ست. راهمو کج می کنم. سریع می پیچه و دستشو میاره بین پاهام. از اولین لحظه ای که می فهمم، شروع می کنم به داد زدن و دنبالش دویدن. همینطور دارم با جیغ و گریه فحش می دم و تهدید می کنم و می گم "جرئت داری وایسا" و می دوم. از سر تا ته کوچه رو می دوم و جیغ می زنم. و هیچ کس تو اون کوچه حتی سرشو از پنجره در نمیاره. هرلحظه با خودم فک می کنم الان یکی میاد. الان میان بیرون و می گیرنش. کسی نمیاد. پسره می رسه به ته کوچه که می خوره به یه خیابون اصلی. چند تا خانوم و آفا اونجا وایسادن. سر کوچه هم دفتر یه آژانسه. جیغ می زنم که "بگیرین اون آشغالو" . وقتی می رسم به ته کوچه دوتا از راننده آژانسا پریده ن تو ماشینشون و دنبال پسره رفتن. بی نفس اونجا وایسادم تا یارو رو برگردونن و زنگ بزنم به پلیس یا حداقل بزنم تو گوشش. آقاهه می گه "کیفتو زده؟"
می گم "کاش کیفمو زده بود" . آدمای اونجا تازه می فهمن چه خبر بوده. راننده ها یهو جدی می شن. سکوت. خانومه میاد پیشم که بهم مهربونی کنه. من منتظر اون رانندهام. یکی از راننده های آژانس می گه "حالا خانوم برگرده هم می خوای چی کار کنی؟ جامعه مریضه دیگه" خسته تر از اونم که توضیح بدم چرا اصرار دارم وایسم اونجا. می گم "حداقل می ترسه یه کم. دیگه فکر نمی کنه تو هر کوچه ی خلوتی می تونه اینکارو کنه". راننده ها برمی گردن. یکی شون داره شدیدآ معذرت می خواد. "ببخشید خانوم... به خدا همه ی سعیمو کردم. آیینه م هم شیکست. ولی انداخت تو ورود ممنوع، دیگه نشد برم دنبالش. " در حالی که دارم تشکر می کنم اون یکی می رسه. می گه "کیفشو زدن؟" اون آقایی که اونجا بود براش یه توضیحی می ده که نمی شنوم. راننده هه که می شنوه بر می گرده پیش من. باز معذرت خواهی. تشکر می کنم و میرم،و به این فک می کنم که آیا پسره به حد کافی ترسید یا نه.
--------
لطفا در صورت تمایل روایات و تجربیات خود از آزار جنسی را به آدرس ایمیل azarejensi@gmail.com
بفرستید.
می گم "کاش کیفمو زده بود" . آدمای اونجا تازه می فهمن چه خبر بوده. راننده ها یهو جدی می شن. سکوت. خانومه میاد پیشم که بهم مهربونی کنه. من منتظر اون رانندهام. یکی از راننده های آژانس می گه "حالا خانوم برگرده هم می خوای چی کار کنی؟ جامعه مریضه دیگه" خسته تر از اونم که توضیح بدم چرا اصرار دارم وایسم اونجا. می گم "حداقل می ترسه یه کم. دیگه فکر نمی کنه تو هر کوچه ی خلوتی می تونه اینکارو کنه". راننده ها برمی گردن. یکی شون داره شدیدآ معذرت می خواد. "ببخشید خانوم... به خدا همه ی سعیمو کردم. آیینه م هم شیکست. ولی انداخت تو ورود ممنوع، دیگه نشد برم دنبالش. " در حالی که دارم تشکر می کنم اون یکی می رسه. می گه "کیفشو زدن؟" اون آقایی که اونجا بود براش یه توضیحی می ده که نمی شنوم. راننده هه که می شنوه بر می گرده پیش من. باز معذرت خواهی. تشکر می کنم و میرم،و به این فک می کنم که آیا پسره به حد کافی ترسید یا نه.
--------
لطفا در صورت تمایل روایات و تجربیات خود از آزار جنسی را به آدرس ایمیل azarejensi@gmail.com
بفرستید.
اشتراک در:
پستها (Atom)