نویسنده ر.:
من در زمان حادثه پسری 9-8 ساله بودم و طبیعتن درکی از مسائل آزار و اذیت جنسی نداشتم.
یادم میاد که مادرم من رو برای خرید شیر و ماست به لبنیاتی تو خیابون جمالزاده که حدودن یک کیلومتری تا خونه فاصله داشت فرستاده بود. دقیقن یادم نیست که چرا من رو به اون مغازه خاص فرستاده بود شاید چون زمان جنگ بود تهیه شیر و ماست و اینجور مواد از هر سوپری ای میسر نبود.شاید هم مادر من فکر میکرد که لبنیات اون مغازه کیفیت بهتری داره.
خرید رو کرده بودم و تو مسیر برگشت بودم که مردی نسبتن چاق تو یه رنو 5 ایستاد کنار من و اسم کوچه ای رو پرسید. چون از خونه فاصله داشتم اسم کوچه های اون محل رو تا اون موقع نشنیده بودم. اومدم به یارو بگم نمیدونم که یهو چشمم خورد به تابلوی کوچه ای که سرش واستاده بودیم و دیدم همون اسمیه که طرف میگه. گفتم آقا همینجاس و خواستم راه بیفتم که دیدم یارو میگه شما کجا میخوای بری من شما رو میرسونم. گفتم نه خونمون نزدیکه. فکر کنم یکی دوبار دیگه گفت و من هم قبول نکردم و راه رو ادامه دادم.
چند دقیقه ای راه رفتم و داخل بلوار کشاورز شدم که دیدم باز این مرده اومد و کنارم ایستاد و گفت سوار شو برسونمت. یادم نیست که چطور قانع شدم که سوار بشم. وقتی سوار شدم دیدم مرده حسابی عرق کرده و دستاش میلرزه و اصلن حال طبیعی نداره. هول شده بودم ولی ماشین داشت راه میرفت و نمیتونستم کاری انجام بدم. فکر کنم دستش رو گذاشت رو پام و پام رو فشار میداد. موقعیت پیچیده ای بود و شاید جزییات بعد از این همه سال تو ذهنم تغییر کرده باشه ولی یادمه که یهو یارو بهانه کرد یه ذره ماست از تو ظرف ریخته کف ماشین و بهم گفت که خم شم و با دستمال تمیزش کنم. من گفتم نریخته ولی اون دوباره گفت که ریخته. گفتم که دستاش میلرزید و عرق کرده بود. من حسابی ترسیده بودم و نمیدونستم چیکار باید بکنم. یهو ماشین رو نگه داشت پیاده شد اومد در سمت من رو باز کرد و سرم رو فشار داد پایین و گفت خوب نگاه کنم و ماست رو تمیز کنم. من فقط اینو فهمیده بودم که ماست بهانه اس و فکر میکردم که میخواد منو بدزده. خلاصه با ترس و لرز خم شده بودم که دیدم اینبار دستش رو گذاشت پشتم و بین پاهام ومیگفت خوب بگرد. من متعجب از این کارش بودم و نمیفهمیدم منظورش از این کار چیه. بعد از چند ثانیه دل رو زدم به دریا و همونطور که سرم خم بود برگشتم و سطل ماست رو پرت کردم سمتش و از ماشینش پریدم بیرون.
تا خونه در حالی که میدویدم گریه کردم و یادمه حتی خونه خودمون هم نرفتم. رفتم طبقه پایین پیش مادریزرگم. یادمه عمه هام هم اونجا بودن. شدیدن گریه میکردم و بدجوری ترسیده بودم. بهشون گفتم که یکی میخواست منو بدزده. دیگه توضیح ندادم که طرف چیکار کرده بود. روم نمیشد.
بعد ها که راجع به قضیه فکر میکردم متوجه شدم که چه بلایی از بیخ گوشم رد شده بود. شانسی که آوردم این بود که خود اون مرده هم این کاره نبود و انگار اولین بارش بود که قصد داشت همچین کاری انجام بده. شاید اگر کمی حرفه ای تر بود محال بود من بتونم به این راحتی از دستش در برم.
--------
لطفا در صورت تمایل روایات و تجربیات خود از آزار جنسی را به آدرس ایمیل azarejensi@gmail.com
بفرستید.
من در زمان حادثه پسری 9-8 ساله بودم و طبیعتن درکی از مسائل آزار و اذیت جنسی نداشتم.
یادم میاد که مادرم من رو برای خرید شیر و ماست به لبنیاتی تو خیابون جمالزاده که حدودن یک کیلومتری تا خونه فاصله داشت فرستاده بود. دقیقن یادم نیست که چرا من رو به اون مغازه خاص فرستاده بود شاید چون زمان جنگ بود تهیه شیر و ماست و اینجور مواد از هر سوپری ای میسر نبود.شاید هم مادر من فکر میکرد که لبنیات اون مغازه کیفیت بهتری داره.
خرید رو کرده بودم و تو مسیر برگشت بودم که مردی نسبتن چاق تو یه رنو 5 ایستاد کنار من و اسم کوچه ای رو پرسید. چون از خونه فاصله داشتم اسم کوچه های اون محل رو تا اون موقع نشنیده بودم. اومدم به یارو بگم نمیدونم که یهو چشمم خورد به تابلوی کوچه ای که سرش واستاده بودیم و دیدم همون اسمیه که طرف میگه. گفتم آقا همینجاس و خواستم راه بیفتم که دیدم یارو میگه شما کجا میخوای بری من شما رو میرسونم. گفتم نه خونمون نزدیکه. فکر کنم یکی دوبار دیگه گفت و من هم قبول نکردم و راه رو ادامه دادم.
چند دقیقه ای راه رفتم و داخل بلوار کشاورز شدم که دیدم باز این مرده اومد و کنارم ایستاد و گفت سوار شو برسونمت. یادم نیست که چطور قانع شدم که سوار بشم. وقتی سوار شدم دیدم مرده حسابی عرق کرده و دستاش میلرزه و اصلن حال طبیعی نداره. هول شده بودم ولی ماشین داشت راه میرفت و نمیتونستم کاری انجام بدم. فکر کنم دستش رو گذاشت رو پام و پام رو فشار میداد. موقعیت پیچیده ای بود و شاید جزییات بعد از این همه سال تو ذهنم تغییر کرده باشه ولی یادمه که یهو یارو بهانه کرد یه ذره ماست از تو ظرف ریخته کف ماشین و بهم گفت که خم شم و با دستمال تمیزش کنم. من گفتم نریخته ولی اون دوباره گفت که ریخته. گفتم که دستاش میلرزید و عرق کرده بود. من حسابی ترسیده بودم و نمیدونستم چیکار باید بکنم. یهو ماشین رو نگه داشت پیاده شد اومد در سمت من رو باز کرد و سرم رو فشار داد پایین و گفت خوب نگاه کنم و ماست رو تمیز کنم. من فقط اینو فهمیده بودم که ماست بهانه اس و فکر میکردم که میخواد منو بدزده. خلاصه با ترس و لرز خم شده بودم که دیدم اینبار دستش رو گذاشت پشتم و بین پاهام ومیگفت خوب بگرد. من متعجب از این کارش بودم و نمیفهمیدم منظورش از این کار چیه. بعد از چند ثانیه دل رو زدم به دریا و همونطور که سرم خم بود برگشتم و سطل ماست رو پرت کردم سمتش و از ماشینش پریدم بیرون.
تا خونه در حالی که میدویدم گریه کردم و یادمه حتی خونه خودمون هم نرفتم. رفتم طبقه پایین پیش مادریزرگم. یادمه عمه هام هم اونجا بودن. شدیدن گریه میکردم و بدجوری ترسیده بودم. بهشون گفتم که یکی میخواست منو بدزده. دیگه توضیح ندادم که طرف چیکار کرده بود. روم نمیشد.
بعد ها که راجع به قضیه فکر میکردم متوجه شدم که چه بلایی از بیخ گوشم رد شده بود. شانسی که آوردم این بود که خود اون مرده هم این کاره نبود و انگار اولین بارش بود که قصد داشت همچین کاری انجام بده. شاید اگر کمی حرفه ای تر بود محال بود من بتونم به این راحتی از دستش در برم.
--------
لطفا در صورت تمایل روایات و تجربیات خود از آزار جنسی را به آدرس ایمیل azarejensi@gmail.com
بفرستید.
کاری که بانیان این وبلاگ کرده اند از آن جنس کارهایی است که ما وظیفه داریم در اطلاع رسانی آن بکوشیم.
پاسخ دادنحذفشاید که گام کوچکی در کاهش این فجایع خردکننده در جامعه برداشته باشیم.
منم پسری 9-10 ساله بودم که همچین اتفاقی برام افتاد
پاسخ دادنحذف