۱۳۹۰ تیر ۳۰, پنجشنبه

روایت چهارم

نویسنده سحر.

هفت، هشت ساله بودم و عاشق عمه ام. بزرگترین عشقم این بود که هر دفعه به خانه ی عمه ام میرویم، شبها با خواهش و التماس اونجا بمونم. همیشه هم خدا خدا میکردم که شوهر عمه خونه نباشه. نمیدونم چرا دوستش نداشتم. شاید چون مادر و پدرم هم دوستش نداشتند یا چون همیشه با عمه دعوا داشت. ولی کابوس بزرگتر وقتی بود که شوهر عمه خونه بود و عمه مثلن میرفت خرید یا میرفت توی حیاط و شوهر عمه منو بغل میکرد. بغل که نه، منو از پشت به خودش میچسبوند و تکون میخورد. هیچ تصوری نداشتم که چرا این کارو میکنه یا اون چیزی که زیر شلوارشه و من حسش میکنم چرا این قدر برای من ناخوشاینده. طبعن بارها این اتفاق برام افتاد و من هیچ وقت به کسی نگفتم، چون اساسن نمیدونستم چی باید بگم و چه توضیحی بدم که چرا محبت های شوهر عمه رو دوست ندارم. بعدها که بزرگتر شدم و یواش یواش فهمیدم که جریان از چه قرار بوده، باز هم به کسی نگفتم، احساس شرمساری میکردم از حماقت خودم و از بچگی خودم که اینطور مورد سو استفاده قرار گرفته بود. احساس کسی که مورد تجاوز واقع شده و حتما ایراد از خودش بوده که نتونسته جلوی این امر رو بگیره. یا حتی بعدتر ها خجالت از این که بالاخره این فرد عضوی از خانواده ی ما بوده و نباید با این حرفها خانواده ی خودم رو زیر سوال ببرم. کابوس اون لحظات همیشه با من بود تا زمانی که فهمیدم که میتونم به آدمها بگم که اون با من چی کار میکرده و چرا دوستش ندارم. هنوز هم دوست ندارم دختر عمه ام چیزی از این ماجرا بدونه. فکر میکنم که پدرشو دوست داره و نمیخوام هیچ دختری چنین تصوری از پدر خودش داشته باشه.
--------


لطفا در صورت تمایل روایات و تجربیات خود از آزار جنسی را به آدرس ایمیل azarejensi@gmail.com
بفرستید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر