۱۳۹۰ تیر ۲۲, چهارشنبه

روایت دوم

نویسنده آیرا:

تشنج کرده بودم و بیهوش شده بودم
میگفتن رفتم کما..چیزی از بعد تشنج یادم نمیاد..تازه داشتم به هوش میومدم..تصاویر اطراف‌م تیره و تار بود..یه چیزی رو جلوی بینی‌م میگرفتن..یک پرستار مرد روی تخت نشسته بود..خیلی تیره و مبهم میدیدمش..حسی نسبت به نواری که جلوی بینی ‌م گرفته بود نداشتم..احساس می‌کردم دستش رو تن‌م هست..احساس می‌کردم سینه‌هام رو فشار میده..دلم میخواست چیزی بگم یا داد بزنم که خلاص بشم..حس بدی بود..تو اوج بی‌حسی و بی‌حالی میفهمیدم که به تن‌م دست میزنه..به خاطر بیمار بودنم لباس بیمارستان تن‌م بود..لباسی که زیرش لخت بودم !
به تن‌م دست میزد..به سینه‌هام ..به پایین بدن‌م..میفهمیدم داره از بدنم سوء استفاده میکنه ولی توان هیچ واکنشی رو نداشتم...دلم میخواست داد بزنم ولی هیچ توانی نداشتم..حتی نمیدونم می‌دونست به هوش‌م یا نه !
تنها یادمه اسمم رو صدا می‌کرد و دستی که رو تن‌م کشیده میشد و نفرتی که نسبت به پرستارها پیدا می‌کردم..
کابوسی که سالهاست برام مونده.
--------


لطفا در صورت تمایل روایات و تجربیات خود از آزار جنسی را به آدرس ایمیل azarejensi@gmail.com
بفرستید.

۳ نظر:

  1. خدایا تو جه خراب شده ای هستیم

    پاسخ دادنحذف
  2. شنیدم که لحن نوشته برای برخی خواننده ها بیشتر اراتیک بود تا نقادانه... بعید میدونم که این مد نظر نویسنده بوده گفتم رخزد کنم...

    پاسخ دادنحذف